|
من هرگز از مرگ نمي هراسيده ام
عشق به آزادي سختي جان دادن را بر من هموار مي سازد
عشق به آزادي مرا همه ي عمر در خود گداخته
آزادي معبود من است
به خاطر آزادي هر خطري بي خطر است |
توبه کردم که اگر بوسه دهی توبه کنم بوسه دادی و چو برخواست لبم از لب تو توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم
بعد از او هم زندگی هست ولی کن تلخ تلخ ! بعد از او این زندگی دیگر چه سود؟
|
در فراسوي مرزهاي تنم تو را دوست ميدارم در آن دور دست بعيد
شیما (قسمت دوم)
يه دفعه متوجه شدم که يه کاميون پر از وسايل خونه بود،جلوي اون ساختمون نگه داشت،راننده و اون دوست بابام(همون دوست
بعد از اين عشق به هر عشق جهان مى خندم...!
شيما (قسمت اول)
|
تقديم به من است اين همه...
پيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت هيچكس غصۀ اين را كه چه مي كرد نداشت چشمۀ سادگي از لطف زمين مي جوشيد خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت…!
اوبه تمام اين همه مي لغزيد و قلب بي نهايت او اوج مي گرفت
روزي از بيابان گذر مي كردم نگاهم به تخته سنگي افتاد بر رويش نوشته بود اگر جواني عاشق شود چه كند؟ نوشتم صبر كند! بار ديگر گذرم بر بيايان افتاد زير نوشتۀ من نوشته بود اگر صبر نداشت چه كند؟ نوشتم به دنبال عشقش برود! بار ديگر هم روزگار مرا به بيابان رساند باز نوشته بود اگر عشقش يار گرفت چه كند؟ نوشتم بميرد! سالها از پي سال گذشت تا اينكه به بيابان رفتم و نوشته اي نديدم اما جواني را ديدم كه زير تخته سنگ افتاده بود اما بي جان!!!
قسم قسم به روزهاي با طراوتي كه هرگز نخواهم ديد قسم به صداي دلنشيني كه هرگز نخواهم شنيد قسم به گلهاي رنگارنگي كه هرگز نخواهم بوييدو قسم به سوال هايي كه هرگز از تو نخواهم پرسيد تا آخرين فرو رفتن و بر آمدن نفس! تو را از ياد نخواهم برد...
كاش چون پاييز بودم...
می سوزم از اين دو رويی و نيرنگ يك رنگی كودكانه می خواهم ای مرگ از آن لبان خاموشت يك بوسه جاودانه می خواهم...
بی تو من بی تو يك بوسه فراموش شده ام، يك شعر پر غلط، يك پرنده ی بی آسمون، يك نسيم سر گردان،يك رويای نا تمام، من بی تو بهاری غریبم كه در برف متوقف مانده است، یك جويبار سرد كه هيچ وقت به دریا نمی رسد، يك عشق با شكوه كه مجالی برای شكفتن ندارد، یك شاعر ارغوانی كه نمی تواند آخرين بيت غزلهای عاشقانهاش را بسرايد!
به خاطر تو نه به خاطر جنگل ها، نه به دريا، نه به خاطر يك برگ به خاطريك قطره روشن تراز چشمهای تو... به خاطر يك لحظه آرزوی من كه پیش تو باشم، به خاطر دستهای كوچكت در دستهای بزرگ من و لبهای بزرگ من به گونه های بی گناه تو دوستت دارم و صداقت چشمانت را می ستایم...
اگر...! اگر من زندگی بودم تا ابد برای تو می ماندم اگر مرگ بودم هرگز به سراغت نمی آمدم اگر اشك بودم از چشمانت جاری می شدم تا غم ها از چشمانت محو گردد اگر باران بودم غبار غم ها را از رویت بر می داشتم اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برایت می نواختم اگر گل بودم شاخه ای از خود را تقديم وجود عزيزت می كردم...!
عزیزم... زندگی همچو كلبه متروكی است در پناه درختی كهن سال كه طلوعی زيبا و غروبی غم انگيز دارد، دوستی يك حادثه و جدايی يك قانون است، سكوت من بزرگترین فرياد است و چقدر سخت است باور كردن نديدنت و انبوه نبودنت و چه نا گفتنی است دوستيهايمان و وچه شيرين است محبتهايمان و چه گرم است و چه دلپذير است وقتی كه در كنار هم هستيم. عزيزم برايت بارها بايد بگويم كه عشقت در رگهای من جاری شد و چون خون كه از من ساختی بار ديگر دليلی با تو بايد بود، با تو بايد رفت تا غروب يك حقيقت تلخ بدنبال تو شايد تا خورشيد بايد رفت زدست تو بايد بر تاريكی كوهستان غم سفر كرد...!
دوستت دارم 10۰0 مرتبه 900جمله عاشقانه را در 800 جای مختلف پیش 700 نفر مطرح کردم تا 600 نفر آنرا پسندیدند و 500 نفر آنرا به 400 زبان و300 کتاب و 200 برگ ترجمه کردند و آنرا 100 بار برای تو در 90 روز روزی 80 مرتبه خواندم 70 جمله آنرا به تو گفتم و 60 جمله ماند و تو آنرا در 50 روز،روزی 40 بار آنرا برای خودت تکرار کردی 30 تای آنرا آموختی پس از 20 بار خواندن و 10 بار تکرار کردن از تو 9 سوال پرسیدم و تو 8 مرتبه به 7 سوال من 6 جواب مثبت دادی و در فاصله 5 روز 4 بار دعوت کردم 3 بار خواهش کردم 2 بار التماس کردم تا 1 بار گفتی: دوست دارم....
درد دل با دل چرا دنیا پر از حادثه های وارونست؟ عاشق کسی میشی که عاشقی نمیدونه! من به دنبال تو و تو به دنبال کسه دیگه! هیچ کدوم از ما دوتا به اون یکی راست نمیگه! من واسه چشمای نازنین تو، یه دیوونـم من دوسِت دارم، من دوسِت دارم ولی علتشُ نمی دونم! حالا که میخوای بری بذار نگاهِت بکنم چون یه بار دیگه می خوام این دلُ ساکت بکنم یه چیزی، فقط بذار روز تولدت هدیمُ بیارم بدم دست خودت آدما فک میکنن که اونا خیلی غم دارن کاش که فقط این بود اونا خیلی کِسارو کم دارن عاشق کِسی میشن که عاشقاش فراوونه به این انتخاب عشقش عمریه که حِیرونه اونی که دوسش داری چرا تورو دوست نداره؟ شایدم دوسِت داره ولی به روش نـمیاره...!!!
عشق و دیوانگی در زمانهای قدیم که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضایل و تباهی دور هم جمع شده بودند زکاوت گفت:بیایید بازی کنیم مثلاً قایم باشک دیوانه فریاد زد:آره من چشم میزارم چون کسی نمیخواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند. دیوانگی شروع کرد به شمردن: یک، دو، سه ... همه به دنبال جایی بودند تا قایم شوند نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد، اصالت به میان ابرها رفت و هوس به مرکز زمین رهسپار شد دروغ که میگفت به اعماق کویر خواهد رفت به اعماق دریا رفت، طمع به داخل یک سیب قرمز قرار گرفت.حسرت هم رفت داخل یک چاه عمیق. آرام آرام همه پنهان شدند و دیوانگی همچنان میشمرد: هفتادو سه، هفتادو چهار، هفتادو پنج .... اما عشق همچنان معطل بود نمی دانست کجا برود تعجبی هم نداشت پنهان کردن عشق خیلی مشکل است دیوانگی داشت به عدد صد میرسید که عشق پرید وست یک دسته گل رز و آرام نشست. دیوانگی فریاد زد: دارم می آیم، همان اول کار تنبلی را پیدا کرد بعد هم نظافت را پیدا کرد خلاصه همه آنها را پیدا کرد اما از عشق خبری نبود. دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت همه چیز را به او گفت، دیوانگی با هیجان زیادی شاخه ای را از درخت کند و آنرا با قدرت به داخل گل رز فرو کرد!!! صدای ناله ای بلند شد عشق از پشت شاخه ها بیرون آمد دستهایش را جلوی صورتش گرفته بودو از میان انگشتانش خون می چکید، شاخه چشمهای عشق را کور کرده بود. دیوانگی بد جور ترسیده بود و با شرمندگی گفت: حالا من چیکار کنم؟ چطور می توانم جبران کنم؟ عشق جواب داد مهم نیست دوست من تو دیگه کاری نمیتونی بکنیفقط ازت خواهش میکنم از این به بعد همراه من باش تا راه را گم نکنم. و این طور شد که از آن زمان تا کنون عشق کور است و دیوانگی همراه آن...!!!
گل من نتوانستیم بسازیم خانه ای از عطر گلهای یاس ،میخک، پونه و محمدی و نساختیم سقفی از گلبرگهای گلهای مریم سپید و زرد و قرمز خونی و نساختیم تابلویی از لبخند مهربان توی زندگیمان و نساختیم دیواری از مهر و محبت من به تو و تو به من،پس برایم تا ابد بمان ای گل دوست داشتنی ام...
محکوم روزی که می خواستی به من بگویی به چه جرمی مرا محکوم به جدایی کردی سریع و بی تامل گفتی به جرم عاشقی! گفتی گناه تو اینست عاشق شدم و از تو جدا شدم ولی با اینکه سالها از جدایی ام میگذرد ولی من هنوز گناه کارم و باز میگویم اگر تورا دوست داشتن گناه است پس من تا ابد گناه کارم!ای قاضی سنگ دل که مرا محکوم به جدایی کردی
بعدها مرگ من روزی فرا خواهد رسید: در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی قبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید: روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی هوچو روزان دگر سایه ای زامروزها ، دیروزها ! دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش میرسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یک سو میرود پردهای تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند روی کاغذ ها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من، با یاد من بیگانه ای در برآیینه می ماند بجای تار مویی، نقش دستی، شانه ای می رهم از خویش و می مانم ز خویش هرچه بر جا مانده ویران می شود رو ح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم راهها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک ! بی تو، دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک بعدها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخساره سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ ار افسانه های نام و ننگ
جرم در اینجا جای زندان است به هر زندان چندین نقب در هر نقب چندین مـجره در هر مجره چندین مرد در زنجیر در این زنـجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست میدارد در این زنـجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی دروحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد من اما در زنان چیزی نـمی یابـم گر آن هـمزاد را نیابـم روزی ناگهان خاموش ! من اما در دل رویاهای خود، جز آهنگ صبور این علفهای بیایانی که می رویند ومی خشکند و می ریزند و می پوسند به چیزی ندارم گوش مرا گر خود نبود این پند،شاید با مدادی هچو یادی دور و لغزان می گذشتم از فراز خاک سرد پست جرم این است... جرم این است... |
|
| ||||||